ماجرای جنایتِ دسته جمعیِ خانوادگی / مصطفی عباسی

مقدمه:

    برخی صحنه های جنایت به جهت وضعیت صحنه و نوع و شدت ارتکاب جنایت، خواه ناخواه تاثیرات شدیدی بر روح و روان اشخاص حاضر و ناظر در محل _ در کوتاه مدت و بلند مدت _ می گذارد، خاطره ای که در اینجا نقل می کنم مربوط به قتل دسته جمعی اعضای یک خانواده است، که تصور نمی کنم صحنه آن جنایت را هرگز فراموش کنم.

شرح ماجرای جنایت:

    اواخر سال ۸۸ در یکی از روزهای سرد زمستان، اوایل شب از یکی از کلانتری های داخل شهر خبر کشف اجساد اعضای یک خانواده در منزلی در یکی محله های شهر را به اطلاع بنده رساندند. بلافاصله در معیت رئیس اداره مبارزه با جرایم جنایی آگاهی استان و رئیس شعبه قتل آگاهی و دو نفر دیگر از افسران شعبه قتل خود را به محل اعلام شده رساندیم، افراد زیادی در درب منزل محل کشف اجساد تجمع کرده بودند. صحنه به خوبی توسط مرجع انتظامی حفظ شده بود. ابتدا وارد حیاط منزل شدیم سپس درب ورودی قسمت داخلی منزل را باز کردیم بوی تعفن کاملاً احساس می شد، به محض باز کردن درب با جسد دختر و پسری به ترتیب حدوداً ۸ و ۱۱ ساله – که به نظر می رسید خواهر و برادرند - مواجه شدیم که مابین هال منزل و اتاق پذیرایی در کنار هم و به رو افتاده بودند و دستشان در دست هم بود به طوری که سرشان داخل هال و پاهایشان داخل اتاق پذیرایی قرار گرفته بود. هر دو خواهر و برادر از ناحیه پشت بدن مورد اصابت گلوله های متعدد گلوله قرار گرفته بودند. وارد اتاق پذیرایی منزل شدیم در گوشه ای از اتاق، جسد زن خانواده قرار داشت که از ناحیه سر مورد اصابت گلوله قرار گرفته بود، به طوریکه جمجمه وی متلاشی و مغزش بر روی زمین و دیوار پاشیده شده بود. در فاصله کمی از زن جسد مردی قرار داشت که اسلحه کلاشینکفی در دستش بود و از قسمت زیر چانه مورد اصابت گلوله قرار گرفته بود به طوریکه در اثر شدت اصابت گلوله جمجمه وی متلاشی و مغز وی به سقف اتاق پاشیده شده بود. در قسمتی از همان اتاق پذیرایی _ که تنها اتاق منزل هم بود _ سفره ای پهن شده بود که با توجه به مواد غذایی موجود از جمله؛ لقمه های کوچک نان و پنیر معلوم بود برای صرف صبحانه پهن شده است. در کنار سفره دو عدد کیف مدرسه قرار داشت که مشخص بود متعلق به دختر و پسر بچه مقتول است. از صحنه و جزئیات آن و نیز تحقیقات تکمیلی مشخص شد که جنایت در اوایل روز و قبل از رفتن بچه ها به مدرسه اتفاق افتاده است، بدین صورت که ابتدا مرد خانواده _ به دنبال مشاجره لفظی با همسرش _ با اسلحه زنش را مورد اصابت گلوله قرار داده و در این حین دو فرزند خانواده با دیدن صحنه قتل مادرشان بلافاصله از کنار سفره بلند شده و قصد فرار و خروج از منزل را داشته اند که قبل از خروج از اتاق، مورد اصابت گلوله های متعدد پدرشان قرار می گیرند و در حالیکه دست در دست یکدیگر داشته اند، کشته می شوند.

    با جستجوی کامل قسمتهای مختلف منزل به دست نوشته ای از مرد خانواده برخورد کردیم که _ علی رغم آشفتگی در نگارش _ در آن ذکر کرده بود؛ به خاطر فقر و نداری و بدهکاری و نیز روابط مشکوک زنش از زندگیش خسته شده است.

    در همان لحظات اولیه مشخص گردید که مرد خانواده از لحاظ اعتقادی پیرو فرقه ای است که یکی از اعتقادات مسلم پیروان آن "تناسخ ارواح" است و به تجربه ثابت شده است، در میان پیروان فرقی که چنین اعتقادی دارند خودکشی و قتل رواج بیشتری دارد.

"پایان"

+ نوشته شده توسط مصطفی عباسی در سه شنبه نوزدهم مهر 1390 و ساعت 14:58 |
خاطره ای از اوایل خدمت قضایی / مصطفی عباسی

مقدمه:

    چندی پیش یکی از همکاران قضایی به شعبه ما آمدند، در گفتگویی که با هم داشتیم بحث به جرم محاربه کشیده شد، یک لحظه همکار عزیز در میان مباحث به آیه ۳۳ سوره مائده اشاره کردند و خواستند عیناً از روی قرآن آیه را قرائت کنند ولی هر چه روی میز را نگاه کردند قرآنی ندیدند، از من سوال کردند که در شعبه قرآن ندارید؟ من هم در جواب گفتم که نه. علت این که چرا در شعبه و روی میز قرآن قرار نمی دهم به ماجرایی برمی گشت که سالها پیش و در اوایل خدمت قضایی برایم اتفاق افتاد که آن را برای آن همکار تعریف کردم، ذکر آن را در اینجا خالی از لطف نمی دانم.

شرح واقعه:

    سالها پیش در اوایل خدمت قضایی در یکی از شهرستانها و در شعبه دادیاری به پرونده ای رسیدگی می کردم که در آن مردی حدوداً ۴۵ ساله بر علیه شریک خود شکایتی با عنوان خیانت در امانت مطرح کرده بودند و مدعی شدند متشاکی مبلغی به ایشان بدهکار است و از پرداخت آن استنکاف می کند.

    با مطالعه دقیق اوراق تحقیقات اولیه کلانتری، بخصوص دقت در اظهارات شاکی متوجه شدم موضوع حقوقی است و از شمول عنوان خیانت در امانت یا هر عنوان کیفری دیگر خارج است، با این حال برای استماع و ثبت اظهارات شاکی و حتی الامکان ایجاد سازش بین طرفین به کلانتری دستور دادیم پرونده را به همراه طرفین به نظر برسانند، چند روز بعد طرفین به همراه پرونده توسط کلانتری به شعبه معرفی شدند. در حین صحبت با شاکی و متشاکی یک لحظه دو طرف به بگو مگو با یکدیگر پرداختند و من هم فقط نظاره گر صحبتهای آنها بودم تا اینکه در میان مشاجره آنها شاکی به متشاکی گفت که آیا حاضر است دست روی قرآن بگذارد و قسم بخورد که به او بدهکار نیست، متشاکی با شنیدن این حرف در یک لحظه و با سرعت به طرف قرآنی که روی میز من بود آمد و محکم به روی قرآن کوبید و گفت؛ به این قرآن قسم میخورم که بدهکارش نیستم. ضربه دست متشاکی بر روی قرآن به قدری محکم بود که ترس تمام وجودم را فرا گرفت. شاکی با دیدن این صحنه به من گفت که؛ من از حقم در اینجا گذشتم و بعد رو به متشاکی کرد و گفت؛ به خدا و همین قرآن واگذارت کردم و از شعبه خارج شد.

    مدیر دفتر با دستور ما به سرباز کلانتری رسید داد و پرونده را ثبت کرد من هم پرونده را کناری گذاشتم تا در فرصت مناسب قرار منع تعقیب را به جهت جرم نبودن موضوع صادر کنم.

    دو روز از این ماجرا گذشت تا اینکه غروب یک روز به همراه همسرم در بازار شهر قدم می زدیم که یک لحظه روی دیوار نگاهم به اعلامیه ترحیمی افتاد که صاحب عکس اعلامیه، همان متشاکی پرونده بود که در اثر تصادف فوت کرده بودند.

    من که تا آن زمان قرار منع تعقیب را صادر نکرده بودم، با وصول مستندات فوت متشاکی، این بار بین صدور قرار موقوفی تعقیب به جهت فوت متهم و قرار منع تعقیب مردد شدم تا اینکه صدور قرار منع تعقیب به جهت جرم نبودن موضوع را موجه تر دیدم.

    با این واقعه از عمق وجود این آیه را که آن مهربان فرموده اند: « نحن اقرب اليه من حبل الوريد »(۱) درک کردم و از آن زمان و با حوادث اتفاقی در آن پرونده با خود تصمیم گرفتم، قرآن کریم و عزیز را در شعبه و روی میز قرار ندهم.

پی نوشت:

۱- ما از رگ گردن به انسان نزديکتريم (سوره ق / آیه ۱۶)

"پایان"

+ نوشته شده توسط مصطفی عباسی در چهارشنبه سی ام شهریور 1390 و ساعت 19:18 |

    چندی پیش به پرونده قتلی رسیدگی کردم که علی رغم اینکه مدتهای مدیدی است از وقوع و رسیدگی به آن می گذرد، اما هنوز هم _ وقتی خاطرات آن پرونده را مرور می کنم _ پذیرش ارتکاب آن برایم سخت و غیرقابل باور است. موضوع علاوه بر اینکه از لحاظ جنبه های عاطفی و انسانی در نوع خود جنایتی دردناک و ناگوار بود، از لحاظ حقوقی هم نکات واجد اهمیتی داشت که در اینجا نقل آن را خالی از فایده نمی بینم؛

ماجرای یک تصادف عمدی / مصطفی عباسی

    حکایت از این قرار بود که درجادۀ خاکیِ مسیرِ یکی از امامزاده های اطراف شهر، وقوع یک فقره تصادف منجر به فوت، مابین کودکی حدوداً ۵ ساله با یک دستگاه خودرو پیکان گزارش شد، کودک در حین انتقال به بیمارستان فوت کرده بود. افسرِ کاردان فنی راهنمایی و رانندگی پس از حضور در محل علت حادثه را عدم توجه به جلو از سوی راننده اعلام و وی را مقصر معرفی کرده بودند.

    پدر کودک که در حین تصادف همراه فرزندش بود، مدعی بود که با رانندۀ خودرو از قدیم اختلاف و درگیری داشته و راننده به عمد پسرش را زیر گرفته است، با این توضیح که در روز حادثه با پای پیاده با پسرش در حال رفتن از کنار جاده به امامزاده بوده که یک لحظه راننده پیکان به سمت آنها رفته و پسرش را زیر گرفته است.

    اما راننده در مقابل، در اظهارات خود مدعی بود؛ با توجه به خصومت قبلی میان وی و پدرِ کودک، ایشان فرزند خود را به عمد و برای متهم کردنِ وی، جلوی خودرو پرت کرده است و در روز حادثه او با سرعت مطمئنه و با توجه کافی به جلو در حال رانندگی در مسیرِ برگشت از امامزاده بوده است که یک لحظه متوجه پرت شدن کودکی به جلویِ ماشینش می شود، او نیز با توجه به فاصلۀ کم ناگزیر به برخورد می گردد لذا نه بی احتیاطی در رانندگی را می پذیرد و نه عمد در برخورد را.

    در ادامه و ضمن انجام تحقیقات از مطلعین، آشنایان، همسایگان و اهالیِ محلِ سکونت طرفین وجود درگیری و سابقه خصومت ریشه دار بین پدر کودک و راننده محرز و مسلم شد. در تحقیقاتِ مرجع انتظامی از محل تصادف نیز شاهد یا شهود بی طرفی که حادثه را دیده باشند مورد شناسایی مرجع انتظامی قرار نگرفت.

    ما بودیم و نظریه کارشناسی تصادفات و ادعاهای متناقض طرفین که هر کدام دیگری را متهم به قتل عمد می کردند.

    مدتی پرونده به همین منوال در جریان بود، کم کم داشتم به این نتیجه می رسیدم که ادعاهای طرفین را _ که مهمترین دلیل ابرازی هر دو طرف برای آن ادعاها خصومت و درگیری قبلی بوده _ کنار گذاشته و بر مبنای نظر کارشناس و کاردان فنی تصادفات، در خصوص راننده به اتهام بی احتیاطی در امر رانندگی منجر به قتل غیرعمدی قرار مجرمیت و در خصوص اتهام طرفین دائر بر قتل عمدی به جهت عدم وجود دلیل کافی بر تحقق قتل عمد و توجه اتهام به ایشان قرار منع تعقیب صادر کنم.  تا اینکه صبح یک روز اداری، سه نفر کارمندِ یکی از ادارات دولتی به شعبه آمدند و گفتند که چند وقت پیش به اتفاق یکدیگر برای تفریح به صحرا رفته بودند و شاهد یک فقره تصادف بوده و مشاهده کرده اند؛ مردی که کودکی کم سن و سال را به همراه داشته است، در یک لحظه کودک را جلوی یکی از خودروهایی که در حال تردد در مسیر امامزاده بوده اند پرت می کند، از آن زمان تاکنون قصد داشته اند یک روز با یکدیگر به دادسرا بیایند و مشاهدات خود را به مقام قضایی بگویند تا این که آن روز موفق به این کار شده اند.

    پس از اخذ اظهاراتِ دقیق آنها به صورت جداگانه و کسب اطمینان از صحت اظهاراتشان، دستور دستگیری و جلبِ پدرِ کودک را دادم، پس از دستگیری وی و انجام مواجهه حضوری مابین او و شهود، بالاخره پدرِ کودک به جنایت اقرار کرد و معترف شد که به عمد پسرش را جلوی خودرو پرت کرده است و روز حادثه بعد از اینکه متوجه شده بود که راننده در مسیر امامزاده قصد تردد دارد دستِ پسرش را گرفته و در کنار جادۀ خاکی امامزاده منتظر ایستاده و وقتی متوجه عبور خودرو راننده می شود به محض نزدیک شدن سریعاً فرزندش را جلوی ماشین پرت می کند.

    با تکمیل تحقیقات، پرونده با صدور قرار مجرمیت و کیفرخواست در خصوص پدرِ کودکِ متوفی به اتهام مباشرت در قتل عمد به دادگاه ارسال شد و درباره اتهام قتل عمد و غیرعمد راننده قرار منع تعقیب صادر گردید.

"پایان"

+ نوشته شده توسط مصطفی عباسی در سه شنبه یکم شهریور 1390 و ساعت 20:8 |

     برخی از جنایات و قتل هایی که در این سالها به آنها رسیدگی کرده ام به قدری ناراحت کننده و تاثر برانگیز بوده اند که سعی کرده ام خاطرات آنها را در گوشه ای از حافظه خود تلنبار و پنهان کنم اما در گذر ایام وضعیت ها و موقعیت هایی حادث می شوند که ناخودآگاه و ناگزیر خاطرات برخی از آن جنایات برایم زنده می شوند. اخیراً به مطلبی با عنوان "  مشًتَسَن! ... به داد گاوِت بِرِس! " از دوست خوبم علی صابری در وبلاگ فلسفه، حقوق و سه نقطه برخورد کردم که با مطالعه آن بلافاصله به یاد یکی از پرونده های تاثر برانگیز قتل در سال ۸۸ افتادم.  هر چند بازگویی آن جنایت به شدت روح و روانم را می آزارد اما بیان آن را بسیار لازم و ضروری دانستم:

یک جنایت و دیگر هیچ ... / مصطفی عباسی

     اواسط یکی از شبهای دی ماه سال ۸۸ خبر قتل جوانی حدوداً ۳۰ ساله در انتهای یکی از شهرک های شهر را به من دادند. آن لحظه در شهر حضور نداشتم به همین خاطر یکی از همکاران بازپرس در غیاب این حقیر در صحنه قتل حاضر شده بودند. فردای آن شب در وقت اداری فیلم تهیه شده از صحنه قتل توسط عوامل بررسی صحنه جرم آگاهی را با دقت نگاه کردم.

     در صحنه قتل جسد جوانی در انتهای خیابان اصلی یکی از شهرک های پرجمعیت داخل شهر به صورت طاق باز و درازکش بر روی زمین قرار داشت بطوریکه خون، تمام جسد و اطراف آن را فرار گرفته بود و جراحتی عمیق در ناحیه بازوی راست مقتول دیده می شد. همچنین آثار خونریزی و رد خون از کنار جسد تا مقابل درب سه منزل مسکونی از منازل نزدیک جسد و کنار خیابان قابل رویت بود، آثار خون بر روی دربهای آن سه منزل کاملاً مشاهده می شد.

     در ادامه تحقیقات و در جریان تحقیق از شهود و مطلعین جنایت، یکی از افراد ساکن در محل _ که اتفاقاً مالک و ساکن یکی از منازلی بود که آثار خون تا مقابل درب و نیز بر روی درب منزلش امتداد داشت _ اظهار داشت که: " ساعتی از تاریک شدن هوا گذشته بود که یک لحظه صدای کوبیدن درب حیاط منزل و داد و بیداد و کمک خواستن مردی از داخل خیابان به گوش رسید به داخل خیابان رفتم دیدم جوانی(مقتول) که ظاهراً مجروح شده بود و خونریزی زیادی داشت سراسیمه و هراسان به درب منزل همسایه ها می رفت و درب آنها را می کوبید و تقاضای کمک می کرد، افراد زیادی در محل و همسایه ها جمع شده بودند اما کسی جرأت نزدیک شدن به وی را نداشت و همه فقط نگاه می کردند، من به اورژانس و ۱۱۰ زنگ زدم. تا زمان حضور پلیس و اورژانس حدود ۲۵ دقیقه طول کشید در این فاصله افراد زیادی از اهالی محل با فاصله اطراف جوان حلقه زده بودند و کسی جرأت نزدیک شدن به مصدوم را نداشت تا اینکه جوان در اثر خونریزی زیاد نقش زمین شد، با حضور مامورین اورژانس و پس از معاینه، گفتند که مصدوم فوت کرده و حدود ۵ دقیقه بیشتر از زمان فوت وی سپری نشده است. "

     در تحقیقات مشخص گردید که متوفی کارمند یکی از ادارات و دارای یک خودرو پراید بوده است که در اوقات غیراداری برای کسب درآمد و پرداخت بدهی های خود، در سطح شهر اقدام به مسافرکشی می کرد و در جریان حادثه و جنایت، خودروی وی به سرقت رفته است.

     پس از ماهها پیگیری های جدی و تحقیقات گسترده توسط مرجع انتظامی، به لطف خدا قاتل شناسایی و دستگیر شد. قاتل در اظهارات خود بیان داشت که: " به همراه دوستم در کار زورگیری هستیم، در روز جنایت به قصد زورگیری به عنوان مسافر سوار خودرو پراید مقتول شدیم، هوا کاملاً تاریک بود تا اینکه به محل جنایت رسیدیم، یک لحظه با چاقو مقتول را تهدید کردم که خودرو را متوقف کند پس از توقف خودرو از مقتول خواستیم از خودرو پیاده شود اما او مقاومت کرد من هم با چاقو یک ضربه به بازوی او وارد کردم و او را به زور از خودرو بیرون انداختیم و خودرو را با خود بردیم، قصد کشتن او را نداشتم و ضربه هم طوری نبود که باعث مرگش شود."

     در ادامه تحقیقات و ضمن انجام استعلامات لازم، معلوم شد اگر مردمی که متوفی از آنها استمداد خواسته بود و یا آنهایی که صرفاً نظاره گر دست و پا زدن متوفی در خون بودند سریعاً متوفی را به نزدیکترین مرکز درمانی _ که در فاصله ۸۰۰ متری از محل حادثه قرار داشت _ می رساندند و یا لااقل با بستن پارچه بر روی جراحت و بازوی متوفی _ تا حضور اورژانس _ مانع خونریزی می شدند، آن جوان زنده می ماند و دو فرزند خردسالش بی پدری را تجربه نمی کردند.  

     دختر ۶ ساله متوفی با شنیدن خبر مرگ پدرش به یکباره زبان بست و اکنون که شرح این حادثه را می نویسم نمی دانم که بعدها قدرت تکلم خود را بازیافت یا خیر.

...........

     رسول گرامی و بزرگوار اسلام(ص) فرمودند: « ...  من سمع رجلاً ینادی یا للمسلمین فلم یجبه فلیس بمسلم.» " ... كسي كه فرياد "مسلمانان به دادم برسيد" را از كسي بشنود و اجابت نكند مسلمان نيست "(اصول كافی‏ج ۲ ص. ۱۶۴)

" پایان "

+ نوشته شده توسط مصطفی عباسی در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390 و ساعت 4:41 |

اندرحکایت یک نزاع خونین ناموسی؟! / مصطفی عباسی

     سالِ قبل در یکی از روستاهای نزدیک شهر، نزاع سنگین و خونینِ مسلحانه ای بین دو طایفۀ بزرگِ ساکن در روستا اتفاق افتاد که در نتیجه آن یک نفر به قتل رسید و تعداد قابل توجهی نیز مجروح و مصدوم شدند. در جریانِ تحقیقات و برای پی بردن به علت و منشاء واقعی وقوع نزاع به مرجع انتظامی دستور دادیم تا تحقیقات گسترده و جامعی را در خصوص علت و منشاء درگیری و وقوع این نزاع به عمل آورند.

     نتایج تحقیقات مرجع انتظامی پس از وصول گزارشاتِ مفصل و مبسوط دربارۀ منشاء وقوعِ نزاع و درگیری، از این قرار بود که؛ اختلافِ دو طایفه از آنجا آغاز شد که چند روز قبل از نزاع، خروسِ متعلق به یکی از اهالی روستا – یکی از خانواده های درگیر – وارد حیاط منزل همسایه – یکی از خانواده های طرف دیگر نزاع – می شود و در حالیکه اکثر اعضاء و ساکنین منزل در آن لحظه در حیاط نشسته بودند، در مقابل چشمانِ آنها خروس همسایه بر رویِ مرغ متعلق به آنها می پرد. این حرکت و اقدام خروس آن هم در انظارِ ساکنین، به شدت ایشان را ناراحت می کند به همین خاطر یکی از اهالی منزل – پسرِ خانواده – سریعاً خروس را گرفته و بلافاصله سرِ آن را کنده و به بیرون منزل پرت می کند.

     به دنبال این اقدام – کندنِ سرِ خروس – اختلافِ دو خانوادۀ همسایه و به تبع آن اختلاف دو طایفه آغاز می شود تا اینکه در روز نزاع به دنبالِ مشاجرۀ لفظی بین چند نفر از طرفین در اطراف روستا درگیری فیزیکی و مسلحانه آغاز و منجر به قتل و ضرب و جرح های گسترده و شدید می شود.

     نقل این حادثه برای تذکر همان نکاتی است که با خواندن این مطلب در اذهان بزرگوارتان ایجاد می شود و نیازی به بازگویی مجدد احساس نمی شود...

"پایان"

+ نوشته شده توسط مصطفی عباسی در یکشنبه دوم مرداد 1390 و ساعت 20:21 |
خاطره ای از یک مصاحبه جالب / مصطفی عباسی

     سال ۷۷ درگزینش و آزمون های ورودی مراکز مختلف دانشگاهی از جمله؛ دانشگاه امام صادق(ع)، دانشگاه علوم اسلامی رضوی، دانشکده علوم قضایی وابسته به قوه قضاییه و ... شرکت کردم، در آن سالها این دانشگاهها یا به صورت مستقل یا نیمه متمرکز با شرایط خاص(انجام گزینش و مصاحبه) اقدام به پذیرش دانشجو می کردند که در میان آن مراکز انصافاً شیوه و نحوه گزینش و آزمون ورودی دانشگاه امام صادق(ع) از حساب شده ترین و دقیق ترین روش های گزینش و پذیرش بود. اما در میان تمامی آن مراکز دانشگاهی، مصاحبه ای که در دانشگاه علوم اسلامی رضوی از من به عمل آمد، برایم جالب و خاطره انگیز شد.

     اینکه چه عواملی باعث شد در آزمون ورودی دانشگاه علوم اسلامی رضوی شرکت کنم، خود حکایت مفصلی دارد، بعد از اینکه در آزمون ورودی دانشگاه شرکت کردم مدتی گذشت تا اینکه از دانشگاه با من تماس گرفتند و اعلام کردند که در آزمون دانشگاه قبول شده ام و دعوت کردند تا در تاریخی مشخص برای انجام مراحل گزینش و مصاحبه به مشهد بروم. در تاریخ مشخص شده تنهایی به مشهد و دانشگاه علوم اسلامی رضوی ــ که در یکی از صحن های حرم مطهر امام رضا(ع) قرار دارد ــ رفتم.

     قبل از ورود به اتاق مصاحبه کارنامه آزمون را به من دادند،  متوجه شدم رتبه اول را در رشته حقوق کسب کرده ام. بعد اتاقی را به من نشان دادند و گفتند که باید برای مصاحبه به داخل اتاق بروم. وارد اتاق موردنظر شدم، در اتاق میز بزرگی بود که در یک طرف آن فردی روحانی ــ که مشخص بود مصاحبه کننده است ـ روی صندلی نشسته بود و در طرف دیگر یک صندلی خالی برای داوطلبان قرار داده بودند. با دعوت آن روحانی روی صندلی نشستم. بعد از احوالپرسی های متعارف مقداری درباره شهرستان محل سکونتم با هم صحبت کردیم، در ادامه از من خواست به یک سوال ایشان جواب دهم، بعد پرسیدند؛ فرض کنید دانشجو هستید و قصد ازدواج دارید و چهار دختر برای انتخاب، به شما معرفی شده است و این چهار دختر همگی از لحاظ زیبایی و خصوصیات ظاهری، جایگاه و پایگاه اجتماعی خانوادگی، خلقیات، علائق، محل سکونت، تحصیلات، اعتقادات مذهبی و دینی در یک سطح بوده و تنها تفاوت آنها در شغل آنهاست؛ یکی از آنها دبیر مدرسه ابتدایی، یکی دانشجو، یکی دیگر کارمند آموزش و پرورش  و دیگری خانه دار است، شما با کدام یک از آنها ازدواج می کنید؟ من هم ابتدا به شوخی گفتم با استفاده از تمام ظرفیت شرعی، با هر چهار نفر ازدواج می کنم. و وقتی که آن روحانی بزرگوار از من خواستند جدی و دقیق به سوال جواب دهم پس از اندکی تامل و درنگ جواب دادم که با دختر دانشجو ازدواج می کنم. بعد از پاسخ ما آن روحانی دیگر سوالی از من ــ حتی در مورد علت و چرایی انتخاب دختر دانشجو برای ازدواج ــ نپرسیدند، من هم بعد از خداحافظی از اتاق خارج شدم.

     چند روزی را در مشهد ماندم بعد هم به شهرستان برگشتم. حدود سه هفته بعد اعلام کردند که در گزینش دانشگاه پذیرفته شده و باید برای ثبت نام به دانشگاه بروم. اما سرنوشت ما جایی دیگر رقم خورده بود. بعدها با آغاز سال تحصیلی در دو مرحله مجدداً به صورت مکتوب برای ثبت نام در دانشگاه مرا دعوت کردند.

     آن روزها گذشت ما به دانشگاه علوم اسلامی رضوی نرفتیم ولی چهره آن روحانی مصاحبه کننده و نوع مصاحبه و سوالش از ذهن ما پاک نشد، البته تا مدتها بعد این سوال ذهنم را به خود مشغول کرده بود که به راستی چرا چنین سوالی پرسیده شد و چه نتیجه گیری از پاسخ گرفته می شد.

     با این حال من به پاسخ خود به اندازه ای اعتقاد و باور داشتم که چند سال بعد با همسر مهربان، صبور و متدینم که در آن زمان دانشجوی کارشناسی ارشد فقه و مبانی حقوق بود، ازدواج کردم.      

 "پایان"

 
+ نوشته شده توسط مصطفی عباسی در شنبه بیست و پنجم تیر 1390 و ساعت 21:6 |

ماجرای قتل یک مادر توسط تنها فرزندش/ مصطفی عباسی

صحنه جنایت:

     بعدازظهر یک روز تابستانی سال ۸۸، در مسیر اداره به منزل از یکی از کلانتری های شهر به تلفن همراهم زنگ زدند و خبر مرگ زنی حدوداً ۶۵ ساله در منزل مسکونی خود در یکی از محلات شهر را دادند. به محل رفتیم مامورین انتظامی در محل مستقر بودند، به منزلی که گفته می شد محل حادثه است وارد شدیم، در هال منزل با جسد زنی مواجه شدیم که به حالت درازکش در کف زمین افتاده بود و در قسمت ران وی جراحاتی وجود داشت و در ناحیه صورت و گردن وی نیز آثار کبودی های متعدد دیده می شد. در کنار جسد دو عدد کارد میوه خوری که تیغه یکی از آنها از دسته اش جدا شده بود، روی زمین بود. مامورین قبل از آمدن ما به صحنه، تنها فرزند پسر متوفی را دستگیر کرده بودند. از مسئولین کلانتری حاضر در محل در خصوص نحوه اطلاع از موضوع سوال کردم، گفتند؛ در این منزل متوفی و همسرش و تنها فرزندشان زندگی می کنند ساعتی قبل همسر متوفی از محل کار به منزل مراجعه کرده اما متوجه می شود درب منزل از پشت قفل شده است و هرچه درب می زند کسی درب را باز نمی کند، به همین دلیل نگران شده و به کلانتری می آید ما هم به محل مراجعه کرده و قفل در را شکسته و وارد منزل شدیم و دیدیم که پسر خانواده در منزل بوده و تمام درب ها را قفل کرده و جسد بی جان مادرش نیز در هال قرار دارد.

     من هم بعد از بررسی صحنه دستور انتقال جسد را به پزشکی قانونی دادم.

اظهارات همسر متوفی:

     همسر ۷۰ ساله متوفی در جریات تحقیق و بازجویی از وی، می گفت که؛ سالهاست ملازم یکی از علمای شهر است و پس از ازدواج با همسرش(متوفی) سالهای زیادی (قریب ۲۵ سال) صاحب فرزند نمی شدند و برای فرزنددار شدن نذر و نیازها و تضرعات زیادی به درگاه خدا انجام داده اند تا اینکه بعد از سالها خدا فرزندی پسر به آنها عطا کرد. ایشان و همسرش علاقه زیادی به این فرزند داشته و تمام امکانات را برای وی فراهم کردند تا اینکه پسرشان به سن فعلی (۲۵ سالگی) رسیده و امروز بدون اینکه درگیری خاصی وجود داشته باشد این حادثه پیش آمده و نمی داند چرا این اتفاق افتاده است.

اظهارات پسر متوفی(متهم):

     پسر  ۲۵ ساله متوفی در بازجویی ها می گفت که؛ مدتی است شیشه مصرف می کند و در اثر مصرف شیشه دچار توهم می شود، در روز حادثه نیز شیشه مصرف کرده بود و تنها با مادرش در منزل بوده یک لحظه احساس کرده که پدر و مادرش، پدر و مادر واقعی او نیستند و آنها او را دزدیده اند یک لحظه تصمیم به کشتن مادرش می گیرد به همین جهت سریعاً بلند شده و تمام درهای منزل را می بندد و کاردی از آشپزخانه برداشته و به طرف مادرش حمله می کند و مادرش از هجوم وی خیلی ترسیده بوده و راه فراری نداشته، ابتدا با مشت و دست به سر و صورت مادرش زده بعد هم با چاقو چند ضربه به پای وی وارد می کند تا اینکه مادرش بی جان به زمین می افتد، بعد در منزل مانده تا زمانی که مامورین به زور وارد منزل شده اند و او را دستگیر می کنند.

نتایج تحقیقات:

     در ادامه با تکمیل تحقیقات و با توجه به نظرات پزشکی قانونی مشخص شد که متوفی در اثر ترس و وحشت ناشی از حمله پسرش، دچار ایست قلبی شده و ضربات وارده کشنده و علت مستقیم مرگ نبوده است.

نتیجه گیری اخلاقی:

     پدر و مادری که حدود بیست و پنج سال صاحب فرزند نمی شدند، آن زمان ندانستند و نفهمیدند که در ندادن خدای حکیم، حکمتی است و زمانی دریافتند که پس از حدود ۲۵ سال دیگر که برای بزرگ کردن فرزندشان - فرزندی که پس از ۲۵ سال با تضرع و تمنای بسیار از خدا گرفته بودند - تلاش کردند، در چنین روزی فرزند، قاتل مادرش شد و اینگونه حکمت خدا در ندادن فرزند به ایشان مشخص گردید.

     در خلال رسیدگی به این پرونده بارها به یاد این دعای معروف می افتادم و آنرا زمزمه می کردم که:

     الهی به داده ها و نداده ها و گرفته هایت شکر. که داده هایت نعمت است و نداده هایت حکمت است و گرفته هایت مصلحت.

"پایان"

+ نوشته شده توسط مصطفی عباسی در جمعه بیست و چهارم تیر 1390 و ساعت 13:11 |
 ماجرای یک تجاوز به عنف/مصطفی عباسی

 مقدمه:

    دیروز سری به دادگاه کیفری استان زدم. معمولاً ماهانه چند مرتبه به این دادگاه می روم و به تبادل نظر و هم فکری با همکاران محترم و باسابقه قضایی در این دادگاه می پردازم، معمولاً این نشست ها ثمرات خوبی را به همراه داشته است. در این مراجعات، به ندرت اتفاق افتاده که پیگیر نتیجه و سرانجام پرونده هایی باشم که به آنها رسیدگی کرده و با قرار مجرمیت و کیفرخواست به دادگاه کیفری استان فرستاده ام و یا پرونده هایی که در جریان رسیدگی به آنها قرار گرفته باشم. البته اشتیاقی هم برای این کار ندارم. اما دیروز در دادگاه کیفری استان، به صورت اتفاقی مدیر دفتر دادگاه خبر از صدور رای در پرونده ایی با موضوع تجاوز به عنف از سوی دادگاه را داد و بیان داشت که یکی از متهمان پرونده را دادگاه کیفری استان به جرم زنای به عنف، به اعدام محکوم کرده است. وقتی جزئیاتی از ماجرا را تعریف کرد، متوجه شدم موضوع، مربوط به چند ماه پیش بود که در زمان کشیک این حقیر اتفاق افتاده بود.

شرح ماجرا:

    در یکی از شبهای سال ۸۹ که این حقیر کشیک بودم و در دادسرا مستقر بودیم. حدود ساعت ۲۳:۳۰ شب، زنی حدوداً ۳۰ ساله سراسیمه وارد اتاق کشیک شد مانتو تنگ و بسیار کوتاهی به تن داشته و سیمایی جذاب داشت و اظهار نمود که ساعاتی پیش توسط دو نفر مورد تجاوز به عنف قرار گرفته است. ابتدا با توجه به ظاهر آن زن در پذیرش صحت ادعای ایشان قدری تامل کردم اما پس از بیان جزئیات ماجرا نظرم تغییر کرد، ایشان(شاکیه) ماجرا را اینگونه شرح داد که: « متاهل هستم و دارای دو فرزند، و ساکن یکی از شهرهای مرکزی کشور، چون پدرم ساکن و شاغل در شهرستانی تابع یکی از استانهای کشور است، تصمیم گرفتم به صورت تنهایی به پدر و مادرم سربزنم، سوار اتوبوس شدم و پس از چند ساعت طی طریق به شهر محل سکونت پدرو مادرم رسیدم. شب را در منزل پدرم ماندم غروب روز بعد تصمیم گرفتم به یکی از دوستانم که ساکن مرکز استان - شهری که در ۶۰کیلومتری شهرستان محل سکونت پدر و مادرم بود -  سری بزنم. برای این کار در میدان خروجی شهر سوار یک دستگاه سواری پیکان مسافربر، که عازم مرکز استان بود، شدم در قسمت جلو خودرو دو جوان(یک سرنشین و یک راننده) نشسته بودند. پس از حرکت و در ۱۰ الی ۱۵کیلومتری نرسیده به مرکز استان، ناگهان راننده، خودرو را در کنار جاده متوقف نموده و یکباره با آمدن به صندلی عقب، به زور به من تجاوز کرد و قبل از تجاوز سرنشین دیگر، از خودرو خارج شده و از خودروهای عبوری تقاضای کمک کردم و با توقف خودروهای عبوری برای کمک به من، راننده و سرنشین با خودروی خود از محل گریختند. فقط توانستم که شماره خودرو را یادداشت کنم. »

    همان شب با مشخص شدن هویت مالک خودرو با صدور نیابت قضایی حکم دستگیری وی را صادر کردم در ساعت ۲:۳۰ نیمه شب مالک خودرو دستگیر شد و مورد شناسایی شاکی قرار گرفت. در بازجویی اولیه از متهم، وی به زنای به عنف با شاکیه اقرار کرد. اما بیان ماجرا از زبان متهم هم شنیدنی بود ایشان ماجرا را اینگونه شرح داد که: « غروب قصد سوار کردن مسافر و بردن به مرکز استان را داشتم ابتدا یک جوان سوار شد بعد از چند لحظه این خانم(شاکیه)، با همین وضع ظاهری سوار ماشین شد، هوا در حال تاریک شدن بود به سمت مرکز استان حرکت کردم هنوز از شهر خارج نشده بودم که این خانم(شاکیه) روسری خود را باز کرد و به من گفت لطف کنید صدای ضبط را بالا ببرید. با این رفتار زن وسوسه شدم و به فکر تجاوز به او افتادم. چون با رفتار او فکر کردم زن هرزه ای باشد. به جوان مسافر دیگر با ایماء و اشاره قصد خودم را اعلام کردم و او هم به این کار تمایل و علاقه نشان داد. تا اینکه نرسیده به مرکز استان به یکباره در کنار جاده توقف کرده و به صندلی عقب خودرو رفتم و به این خانم(شاکیه) به زور تجاوز کردم. بعد از اتمام کار خود، بیرون آمدم که سرنشین دیگر هم با او نزدیکی کند که این خانم از خودرو خارج شد و فرار کرد و از راننده های عبوری تقاضای کمک کرد. ما هم سریعاً از محل فرار کردیم. ». بعدها با دستگیری سرنشین خودرو، وی نیز اظهارات راننده را تایید کرد. 

    همانگونه که در ابتدا اشاره کردم امروز متوجه شدم که راننده خودرو به جرم زنای به عنف محکوم به اعدام شده است.

 نکته: اما سوالی که مطرح می شود این است که به راستی از لحاظ جرم شناسی، شاکیه(بزه دیده) به چه میزان در وقوع این جنایت نقش داشته است؟    

 "پایان"

+ نوشته شده توسط مصطفی عباسی در چهارشنبه یکم تیر 1390 و ساعت 1:0 |
 

ماجرای مردی که تصمیم خود برای قتل فرزندش را با ما در میان گذاشت/مصطفی عباسی

    در یکی از روزهای تابستان ۸۹ که شعبه برخلاف روزهای عادی، نسبتاً خلوت بود، در اولین ساعات اداری روز، مردی حدوداً ۵۵ ساله وارد شعبه شد. کت و شلوار به تن داشت و چهره ای موقر و جاافتاده داشت. در همان نگاه اول به نظر می رسید شخص تحصیلکرده و باسوادی باشد. بعداً مشخص شد بازنشسته یکی از ادارات دولتی است. به صورت کاملاً مودبانه از ما تقاضای نشستن کرد و اجازه خواست که دقایقی با ما درد دل کند. ما هم با توجه به خلوتی شعبه منعی در این کار ندیدیم. ایشان هم شروع به صحبت کردند و پس از معرفی خود و خانواده اش و بیان جایگاه و پایگاه اجتماعی خود، از آزار و اذیتهای یکی از فرزندان خود - که مجرد بوده و حدود ۲۵ سال سن داشته -  حرفها زد و شکوه ها کرد و از کتک کاری ها و هتک حرمت های فرزندش نسبت به دیگر اعضای خانواده سخن ها گفت و مثالهای ناراحت کننده ای زد و توضیح می داد که چگونه نصایح ایشان و دیگر افراد و بستگان و همچنین اقدامات و پیگیری های قانونی برای مقابله و جلوگیری از اذیت و آزار پسرش بی نتیجه و بی ثمر بوده است. نهایتاً پس از بیان این مقدمات، گفت که قصد کشتن فرزندش را دارد و راهی جز کشتن فرزندش برایش باقی نمانده است و این راه را تنها راه رهایی از اذیت و آزار فرزندش می داند.

    پس از شنیدن حرفها و درد دلهای ایشان خود را با وضعیت جدیدی مواجه دیدم. اگر تا آن زمان برخوردم صرفاً با افرادی بود که پس از ارتکاب قتل آنها را می دیدم، این بار با شخصی برخورد می کردم که قصد جازم و جدی برای ارتکاب قتل در آینده را دارد و هر اقدامی که می کردم جنبه پیشگیرانه داشت. شروع به صحبت کردم. قسمتی از صحبتهای خود را اختصاص به بیان راههای قانونی برای برخورد با اعمال و رفتار غالباً مجرمانه پسرش قرار دادم. و در قسمتی دیگر از صحبتهای خود به زشتی و گناه قتل و آدم کشی اشاره کردم. در پایان نیز او را شدیداً از ارتکاب قتل فرزندش برحذر داشتم و به شوخی به ایشان گفتم که مرجع صدور مجوز قتل نیستیم.

    با خاتمه صحبتهای طولانی ایشان و نصایح و راهنمایی های ما، اجازه خروج گرفت و با خداحافظی از ما شعبه را ترک کرد. از آخرین نگاه مرد موردنظر هنگام خروج از شعبه، قاطعیت وی در تصمیم به قتل فرزندش و بی نتیجه بودن نصایح خودم را به نوعی احساس کردم.

    از ماجرای آن ملاقات حدود ۴ ماه گذشت تا اینکه در غروب یک روز پاییزی از یکی از کلانتری های شهر خبر وقوع قتل جوانی با اسلحه در منزلی در داخل شهر را به من اطلاع دادند. وقتی تلفنی اسم و مشخصات مقتول را سوال کردم، اسم مقتول برایم آشنا به نظر آمد. بعد از مدتی فکرکردن و قبل از حضور در صحنه قتل متوجه شدم، مقتول پسر همان مردی است که ۴ ماه پیش او را در شعبه دیده بودم.

    با حضور در صحنه قتل، جسد جوانی را دیدم، در حالیکه در رختخواب دراز کشیده بود از ناحیه سر مورد اصابت گلوله اسلحه شکاری قرار گرفته و به قتل رسیده بود. فردای روز حادثه مرد موردنظر خود را به مرجع انتظامی معرفی و به قتل فرزندش اقرار کرد.

" پایان "

+ نوشته شده توسط مصطفی عباسی در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390 و ساعت 20:40 |
 

مواد روانگردان، توهم، جنایت/مصطفی عباسی

      مقدمه:

     سال ۸۹ در یکی از روزهای تابستان اطلاع دادند، مردی حدوداً ۶۰ ساله که با خودرو پیکان مسافرکشی می کرده، در اثر اصابت شش گلوله به نقاط مختلف بدن در کنار یکی از جاده های منتهی به شهر، به قتل رسیده است. با تحقیقات بعدی مشخص شد ضارب بعد از ارتکاب جنایت با خودروی مقتول به سمت محل سکونت خود، واقع در یکی از شهرهای کشور حرکت می کند که در یکی از شهرهای مسیر حرکت، نیروی انتظامی به وی مشکوک شده و اسلحه بکارگرفته شده در جنایت از وی کشف می شود و نهایتاً به ارتکاب قتل اقرار نموده و جزئیات قتل و انگیزه خود را بیان می کند.

      شرح ماجرای قتل:

     قاتل که جوانی حدوداً ۳۵ ساله و نظامی بود، حسب اقاریر و اظهاراتش، با همسر خود(که اهل شهر  محل وقوع جنایت بوده است) و خانواده همسرش دچار اختلاف شدیدی می شود و به دلیل همین اختلافات، از مدتها پیش همسرش زندگی مشترک را ترک و به منزل پدرش می رود، تا اینکه یک روز جوان(قاتل) تصمیم به قتل پدرزن خود – که اکثر اختلافات را ناشی از دخالتهای او در زندگیش می داند –  می گیرد، برای این کار از انبار اسلحه یگان محل خدمت خود، یک قبضه اسلحه کمری با تعدادی فشنگ را به سرقت می برد و به سمت شهر محل سکونت پدرزن خود حرکت می کند، در مسیر حرکت برای اینکه بتواند به اضطراب و  تشویش خود غلبه کند، اقدام به مصرف شیشه می کند. پس از رسیدن به محل سکونت پدرزنش در اطراف منزل ایشان پرسه می زند تا به محض دیدن وی قصد خود را برای قتل عملی کند. اما علی رغم انتظار کافی موفق به دیدن پدرزن خود نمی شود. با پرس و جو متوجه می شود، خانواده همسرش به خارج از شهر رفته اند و امکان مراجعت آنها به منزل در آن روز بعید است. به همین خاطر تصمیم به برگشت به شهر خود می گیرد. در پایانه شهر، سوار خودرو پیکان متعلق به مردی ۶۰ ساله می شود و از وی می خواهد او را به صورت دربستی به شهر همجوار برساند. پس از حرکت، در بین راه، یک لحظه (حسب اظهارات قاتل) دچار توهم شده و راننده را به هیبت و شمایل پدرزن خود می بیند و تصور می کند که پدرزنش است، لذا بلافاصله تصمیم به قتل او می گیرد به همین جهت تمارض به بدحالی می کند، راننده هم سریعاً در کنار جاده توقف نموده و جوان(قاتل) را از خودرو پیاده نموده و می رود تا از صندوق عقب خودرو، بطری آب بیاورد تا قاتل آبی به صورت خود بزند که در این حین قاتل با استفاده از اسلحه، 6 گلوله به نواحی مختلف بدن راننده شلیک می کند و با سوار شدن به خودرو راننده(مقتول) از محل فرار می کند. تا اینکه در نزدیکترین شهری که قصد عبور دارد مامورین به وی مظنون و وی را دستگیر می کنند. 

      و ...     

     و اینگونه مرگ مردی بیگناه و زحمتکش رقم خورد، مردی که فرزندان وی هنوز هم مرگش را باور نکرده اند گویی آنها هم مرگ وی را توهم و خیال می دانند.

 " پایان "

+ نوشته شده توسط مصطفی عباسی در سه شنبه ششم اردیبهشت 1390 و ساعت 23:32 |
 

ماجرای صحنه قتل و ظرف پر از آب/مصطفی عباسی

     دو سال پیش در یکی از روزهای تابستان، خبر فوت جوانی در یکی از بیمارستانهای شهر را به من اطلاع دادند. با مراجعه به بیمارستان، جسد جوان متوفی را دیدم که در اثر حدود ۱۹ ضربه چاقو به نقاط مختلف بدن فوت کرده بود. با بررسی های اولیه مشخص شد مقتول در اثر ضربات چاقوی دوست خود به قتل رسیده است. ماجرا از این قرار بود که قاتل حدود ۲ ماه قبل از جنایت از همسر خود به دلیل ناسازگاری و عدم تفاهم طلاق گرفته بود و بعد از طلاق به تصور ارتباط نامشروع همسر سابقش با دوست خود(مقتول)، تصمیم به قتل دوست خود می گیرد، به این منظور او را به منزل خود دعوت کرده، سپس در نیمه های شب، در حالیکه مقتول در خواب بوده از فرصت استفاده کرده و ضربات متعددی را با چاقو به مقتول وارد می کند و بلافاصله از محل می گریزد. بعد از دیدن مقتول در سردخانه بیمارستان به محل وقوع جنایت(منزل قاتل فراری) رفتم. پس از بررسی محل جنایت و نمونه برداری از موارد لازم وجود ظرفی پر از آب زرد رنگ در وسط هال منزل که شرت مردانه ای هم در آن قرار داشت، جلب توجه می کرد که در آن لحظه متوجه ماهیت مایع داخل ظرف نشدیم.

     روز بعد در بازجویی از همسر قاتل فراری _ که دو ماه قبل از یکدیگر طلاق گرفته بودند _ ایشان به مواردی از سختی های زندگی با همسرش و خلقیات وی اشاره نمودند، از جمله اینکه: همسرش(قاتل) شخصی بدگمان، بی حال، بی  قید و بند و بی تفاوت به زندگی بوده، به عنوان نمونه، بسیاری اوقات که احتیاج به رفع حاجت و دفع ادرار داشت به جای اینکه زحمت طی مسافت ۲۰ قدمی تا دستشویی را به خود بدهد در ظرفی ادرار کرده و ایشان را مجبور می کرد تا ظرف را خالی کند. با شنیدن اظهارات همسر سابق قاتل تازه به این نکته رسیدم ظرفی که در موقع بررسی محل جنایت(منزل قاتل) دیدیم حاوی ادرار قاتل بوده است، باور کنید اگر خودم به شخصه آن ظرف را نمی دیدم هرگز اظهارات این زن را باور نمی کردم.... و این گونه معمای  ماهیت مایع داخل ظرف کشف شد.  

" پایان "    

+ نوشته شده توسط مصطفی عباسی در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390 و ساعت 21:4 |

    ماجرایی که در اینجا نقل می شود ماجرای واقعی زن و شوهری است که با فاصله ۴۰ روز از یکدیگر به قتل می رسند آنچه بر دردناکی این جنایات می افزاید این است که ۷ فرزند کم سن و سال این زن و شوهر قتل پدر و مادر خویش را با چشمان خود نظاره گر بوده اند. 

ماجرای تلخ قتل یک زن و شوهر/مصطفی عباسی

 

مقدمه:

     ماجرا مربوط به قتل زن و شوهر میان سالی است. که دارای ۷ فرزند کم سن و سال - که بزرگترین آنها پسری ۱۸ ساله است - بوده و در یکی از محلات شهر زندگی می کردند. شوهر(مرد خانواده) در امر خرید و فروش مواد مخدر فعالیت داشت به این خاطر حدود ۵ سال پیش به اتهام فروش مواد مخدر محکوم به پنج سال حبس می گردد. در مدت تحمل حبس به این نتیجه و جمع بندی می رسد که هیچکس جز همسرش نمی توانسته وی را به پلیس لو داده باشد. تا اینکه پس از سپری نمودن دوران محکومیت به منزل می آید و پس از حضور در منزل بلافاصله زن خود را با طناب به صندلی بسته و با زنجیر و مشت و لگد به جان زن خود می افتد و او را در مقابل چشمان فرزندان – که اکثراً صغیر هستند -  مورد ضرب و جرح قرار می دهد و گریه و زاری و التماس بچه ها نیز نمی تواند شوهر را از کار خود باز دارد تا اینکه در اثر این کتک کاری شدید استخوان پای زن می شکند.

قتل اول (قتل شوهر):

     یکی از پسران زن و شوهر فوق که ۱۵سال سن بیشتر ندارد، وقتی کتک خوردن مادر خود، توسط پدرش را با آن شدت و وضعیت می بیند، تصمیم به کشتن پدر خود می گیرد. برای این کار شب، قبل از خواب تعدادی قرص خواب آور را در آب حل کرده و به پدر خود که در اتاق خواب مجزایی می خوابیده، می دهد. نصفه شب پسر بعد از اطمینان از به خواب رفتن اعضای خانواده، بخصوص پدر خود، به داخل حیاط منزل رفته و از داخل جعبه عقب خودرو متعلق به پدرش که در حیاط پارک بوده،  یک بطری 4 لیتری حاوی بنزین را برداشته و بدون سروصدا به داخل اتاق خواب پدر می رود و بنزین داخل بطری را بر روی تشک و رختخواب پدر خود و اطراف آن می ریزد و ریختن بنزین را تا درب اتاق خواب امتداد می دهد سپس با کبریت بنزین را آتش می زند، بعد سریعاً درب اتاق را از پشت قفل کرده و کلید را پرت می کند و بلافاصله به رختخواب خود می رود و خود را به خواب می زند. با وقوع آتش سوزی اعضای خانواده از خواب بیدار شده و شوهر(پدر خانواده) هم درحالیکه از تمام قسمتهای بدن شعله ور بوده با شکستن درب اتاق، بیرون آمده و خود را به حیاط منزل می رساند و در حیاط، شیر آب را باز کرده و بر روی خود آب می ریزد، سپس شوهر به بیمارستان منتقل و در همان روز در بیمارستان فوت می کند.

قتل دوم (قتل زن):

     پس از فوت مرد خانواده(شوهر)، پرونده در دستور کار شعبه قتل قرار می گیرد تا اینکه پس از تحقیقات مفصل و دقیق مشخص می شود که آتش سوزی عمدی بوده و نهایتاً پسر ۱۵ساله خانواده، اقرار به قتل پدر خود با ذکر جزئیات می کند. علی رغم وجود دلایل و قرائن کافی بر ارتکاب قتل توسط پسر خانواده و اقاریر متعدد و منطبق با واقع وی، بستگان شوهر(برادران و برادرزاده های وی)، نتایج و تحقیقات پلیس و شعبه قتل بازپرسی را نپذیرفته و مدعی ارتکاب قتل توسط همسرمتوفی(زن) بودند و هیچ دلیلی هم برای اثبات ادعای خود ارائه نکردند. تا اینکه در چهلمین روز فوت شوهر، دو تن از برادرزاده های وی در حالیکه مسلح به سلاح جنگی کلاش بودند به منزل همسر متوفی و بچه های وی مراجعه و پس از ورود به منزل بلافاصله در حیاط منزل و در مقابل چشمان بچه های غالباً خردسال – که قبلاً مرگ پدر را به چشم دیده اند - با اسلحه و ضمن شلیک سه گلوله به ناحیه سر و سینه اقدام به قتل زن خانواده می کنند.

"پایان"

+ نوشته شده توسط مصطفی عباسی در یکشنبه چهاردهم فروردین 1390 و ساعت 19:5 |

یک شرح معاینه جسد خواندنی و جالب

     در شعبه ویژه قتل با وجود تمام فشارهای عصبی و روانی، گاهاً به ماجراهایی برخورد می شود و حوادثی اتفاق می افتد که در نوع خود کم نظیر و یا شاید بی نظیر هستند.

     یکی از موارد قابل توجه در برخورد با اجساد در برخی مناطق کشور ـ که خالکوبی بر روی بدن رواج بیشتری دارد ـ وجود خالکوبی روی بدن اجساد است. این خالکوبی های موجود بر روی بدن اجساد گاهی اوقات می تواند کمک شایانی به روند تحقیقات نماید. در برخی موارد در صورتی که جسد مجهول الهویه باشد این خالکوبی ها می تواند در شناسایی هویت متوفی راهگشا باشد همچنین از طریق خالکوبی های روی بدن جسد در بسیاری اوقات، البته بسته به نوع نوشتارها، علائم و تصاویر می توان به زبان، گویش، برخی خلقیات، علایق و خصوصیات رفتاری و پاره ای اوقات زادگاه متوفی پی برد.

     چندی پیش جسد مردی مجهول الهویه کشف شد که شرح معاینه جسد وی با توجه به خالکوبی های روی بدن متوفی بسیار جالب و خواندنی بود. در اینجا لازم دیدم هم از باب ایجاد تنوع در مطالب وبلاگ و هم از جهت آشنایی عزیزانی که با شرح معاینه جسد توسط پزشکی قانونی و محتویات آن آشنایی چندانی ندارند آن را عیناً و بدون هیچگونه دخل و تصرفی نقل کنم.

«گزارش معاینه جسد پزشکی قانونی»

شرح معاینه جسد: هو الباقی _ جسد متعلق به مردی حدوداً ۳۰ ساله ملبس به لباس داخل منزل با قیافه ای معتادگونه و بهداشت ضعیف در محل سالن تشریح معاینه شد. جمود نعشی زایل و کبودی نعشی در قدام جسد تکوین بود. که بیانگر وضعیت به شکم خوابیده جسد می باشد. لکه سبز شکمی تشکیل و به سمت چپ شکم انتشار یافته بود. از زمان فوت حدود ۲ الی ۵ روز می گذرد. در معاینه کلی بر روی قدام شانه راست تصویر سر یک گرگ و یک عبارت ناخوانا خالکوبی شده بود. در قدام شانه چپ یک عبارت ناخوانا خالکوبی شده بود. بر روی مچ دست راست عبارت رشید _ علی خالکوبی شده بود. در کف دست راست عبارت (نفرین بر جدایی) خالکوبی شده بود. بر روی مچ دست چپ عبارت (امان از بی کسی) و یک عبارت انگلیسی ناخوانا خالکوبی شده بود. بر روی بازوی راست عبارت های (بژی(۱) به شادی دالگه(۲)) و (از یاد رفته) و (بلبل گلزار عشقم بال پروازم نیه(۳) _ تا و(۴) سوز دل بنالم کس هم آوازم نیه) و (مختار) و (گناه من یک نگاه) و تصاویر زن _ مرد _ گل _ پرنده و خنجر خالکوبی شده بود. در خلف بازوی راست تصویر یک زن به صلیب کشیده شده و یک مرد در کنار آن خالکوبی شده بود. در روی قدام شکم و قفسه سینه تصاویر دو عقاب _ سر یک گرگ _ مار افعی _ دو کبوتر و عبارت های مرگ و توبه خالکوبی شده بود. بر روی بازوی چپ تصاویر: گوزن _ گل _ زن _ مرد  و عبارتهای (برادرم غلام) و (هرچه در این شهر گشتم ندیدم اهل دلی که بداند غم تنهایی و دلتنگی من) خالکوبی شده بود. در خلف تنه تصاویر هشت زن به صورت نیم تنه و تمام قد خالکوبی شده بود. فرمول دندانی متوفی ۳۲۱۱۳ می باشد. در معاینه سرو صورت فاقد آثار ضرب و جرح بود. شکستگی استخوانهای جمجمه و صورت نداشت. در معاینه گردن فاقد آثار ضرب و جرح و شیار خفگی بود. شکستگی و در رفتگی مهره های گردنی و غضروف تیروئید نداشت. در معاینه قفسه سینه و شکم و اندام ها فاقد آثار ضرب و جرح  و آثار دفاعی و مارک الکتریکی بود. شکستگی و در رفتگی دنده و جناغ و استخوانها و مفاصل اندامها نداشت. در معاینه لگن و دستگاه تناسلی طبیعی بود. از نمونه ادرار آزمایش اپیوم به عمل آمد که مثبت بود. با توجه به شرح معاینه جسد و کالبد شکافی انجام شده علت فوت اعتیاد و عوارض ناشی از آن تعیین گردید. با صلاح دید مقام قضایی پروانه دفن صادر می گردد.

دکتر ...

پزشک قانونی

پی نوشتها:

۱- " بژی " یعنی: " زنده بودن "

۲- " دالگه " یعنی: " مادر "

۳- " نیه " یعنی: " نیست "

۴-" و " در اینجا یعنی: " از "

" پایان "

+ نوشته شده توسط مصطفی عباسی در یکشنبه هفتم فروردین 1390 و ساعت 19:6 |
 

جنایت و خیانت/مصطفی عباسی

     حدود ساعت 22 دیشب فرمانده یکی از پاسگاههای اطراف شهر با من تماس گرفت و خبر دادند در یکی از مراکز ایست و بازرسی منتهی به شهر به خودرویی، مشکوک شده اند که پس از توقف و بازرسی آن مشخص گردیده جسد زن جوانی که در اثر اصابت گلوله به ناحیه سر، فوت نموده است در صندلی عقب خودرو قرار دارد، بدین خاطر راننده خودرو را که مسلح به سلاح کمری بوده دستگیر کرده اند، به دنبال این خبر بلافاصله به همراه مامورین شعبه قتل آگاهی خود را به محل اعلام شده رساندم.

     پاسگاه در نزدیکی ایستگاه ایست و بازرسی قرار داشت و مامورین خودرو را به محل پاسگاه منتقل کرده بودند پس از حضور در پاسگاه و بررسی خودرو ملاحظه گردید بر روی صندلی عقب خودرو جسد زنی حدوداً 20 ساله به صورت درازکش دیده می شود که از ناحیه سر مورد اصابت یک گلوله اسلحه قرار گرفته بود و آثار خونریزی زیادی بر روی صندلی و کف خودرو ملاحظه شد. در اتاق افسر نگهبان پاسگاه و بر روی تخت، جوانی حدوداً 30 ساله دراز کشیده بود که یک دست وی با دستبند به تخت بسته شده بود و دست دیگر وی از ناحیه مچ دست باندپیچی شده بود جوان موردنظر بی حال و کم رمق بوده و قادر به تکلم نبود. این جوان راننده همان خودرویی بود که جسد زن در آن کشف شده بود.

     با تحقیقات بعدی از مامورین و جوان دستگیر شده(راننده) و ملاحظه نظریه اولیه کارشناس اسلحه و مهمات، مشخص گردید که راننده، شوهر متوفی بوده که چندی پیش پی به روابط نامشروع زن خود با مردهای غریبه می برد لذا تصمیم به قتل زن خود و همچنین خودکشی می گیرد. برای این کار روز قبل از جنایت اقدام به خرید یک قبضه اسلحه با سه عدد فشنگ می کند. در زمان حادثه زن خود را با خودرو به بیرون شهر می برد سپس با شلیک یک گلوله به ناحیه سر همسر خود، او را به قتل می رساند به دنبال این عمل با اسلحه اقدام به خودکشی می کند که با توجه به عمل نکردن و قفل شدن اسلحه در اقدام خود در خودکشی با اسلحه ناکام می ماند با توجه به تصمیم جدی برای خودکشی اقدام به خوردن تعداد قابل توجهی قرص دیازپام که با خود داشته می کند و در همین وضعیت و در حالیکه جسد همسرش بر روی صندلی عقب خودرو قرار داشته به سمت شهر حرکت می کند تا اینکه نرسیده به ایستگاه ایست و بازرسی از تاثیر قرصهایی که خورده بود ناامید می شود بنابراین با چاقویی که در خودرو بوده اقدام به بریدن رگ مچ دست خود می کند سپس در ایستگاه ایست و بازرسی مامورین به دنبال مشکوک شدن به خودرو، خودرو را متوقف نموده و اورژانس سریعاً در محل حاضر و با انجام درمان به موقع شوهر متوفی(راننده) از مرگ حتمی نجات می یابد. و از قصد خود برای خودکشی برای سومین بار ناکام می ماند.

     راننده(شوهر متوفی) قبل از اقدام به خودکشی های ناموفق در پیامهای کوتاه تلفنی که برای بستگان خود و همسرش ارسال داشته انگیزه خود از این اقدامات(قتل و خودکشی) را خیانت همسرش و نیز اوج علاقه به وی اعلام می کند. در جیب شوهر نیز دست نوشته ای(وصیت نامه) با همان مضامین ملاحظه گردید.

      یقین دارم خواست خدا بر این امر قرار گرفته بود که این مرد علی رغم تصمیم قطعی به خودکشی و اقدام به این کار در سه مرحله، در تصمیم خود ناکام مانده و همچنان زنده بماند. اما چه حکمتی در این امر نهفته است و زنده ماندن شوهر چه حکمتی داشته خدا عالم است ... این شوهر در بازجویی های امروز خود حرفهای ناگفته و پردرد زیادی داشت.   

+ نوشته شده توسط مصطفی عباسی در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389 و ساعت 19:28 |

    گاهی اوقات در رسیدگی های حقوقی و کیفری در محاکم، به موارد و پرونده هایی برخورد می شود که هیچگاه در مباحث تئوری و دانشگاهی به ذهن اساتید و اهل فن خطور نکرده و در نتیجه مورد تجزیه و تحلیل قرار نمی گیرند و چه بسا معلومات و یافته های تئوری مان را در آن موضوعات نیز در پاره ای اوقات با چالش روبرو سازند موضوعی که در اینجا بیان می کنم به زعم خودم از این دست مسائل است. موضوع ماجرای واقعی دختری است که چندی پیش توسط عموی خود به قتل رسید:

یک جنایت، یک دیدگاه/مصطفی عباسی

 

    ماجرای قتل:

    در پاییز امسال دختری 17 ساله که یک سال پیش پدر خود را از دست داده بود در حالیکه به همراه تنها خواهر کوچک خود در منزل حضور داشت به خاطر دلبستگی بسیار زیاد به پدر خود و فشارهای روحی و روانی ناشی از فقدان پدر و دقیقاً در روزی که سالگرد فوت پدرش بوده است از فرصت استفاده نموده و مخفیانه به قصد خودکشی اقدام به  خوردن قرص های زیادی می نماید،  بعد از مدتی دختر از ناحیه معده احساس درد و ناراحتی می کند، با مراجعت مادر به منزل ناراحتی جسمی دختر شدت می گیرد تا اینکه پس از ایجاد حالت تهوع، دختر چند مرتبه استفراغ می کند. مادر دختر به تصور اینکه دخترش مسموم شده و با استفراغهای پی در پی دخترش، مسومیت نیز از بدن وی خارج شده است لزومی به اعزام وی به مراکز درمانی نمی بیند، در حالی که دختر در وضعیت بی حالی و کم رمقی است. در این وضعیت عموی دختر برای سرکشی به منزل آنها می آید و وقتی بی حالی برادرزاده خود را می بیند، زن برادر و دو برادرزاده خود را سوار ماشین می کند و به یکی از مناطق تفریحی شهر می برد پس از صرف شام در بیرون به طرف منزل حرکت می کنند در مسیر برگشت و در نزدیکی منزل، دختر در خودرو وضعیت جسمی اش به وخامت می گراید، با توجه به نزدیک بودن منزل، اورا سریعاً به منزل می رسانند در حیات منزل بلافاصله دچار تشنج می شود و به زمین می افتد و فک و دهان وی قفل می شود عموی دختر با دیدن این وضعیت با دستپاچگی برای باز کردن فک و دهان برادرزاده خود  به نواحی فک و حلق و حنجره وی فشار می آورد ولی موفق به بازکردن فک و دهان وی نمی شود در این حین خودرو گشت نیروی انتظامی از محل عبور می کند که بلافاصله دختر را سوار خودرو نموده و به بیمارستان منتقل می کنند اما متاسفانه قبل از رسیدن به بیمارستان دختر فوت می کند. جسد جهت تعیین علت فوت به پزشکی قانونی منتقل می شود که پزشکی قانونی پس از انجام معاینه، کالبدگشایی، انجام آزمایشات سم شناسی و آسیب شناسی علت فوت را فشار به عناصر حیاتی گردن(حلق و حنجره) اعلام می کند و وجود قرص های زیاد در معده دختر نیز مورد تایید قرار می گیرد. و اینگونه پایان زندگی دختری 17 ساله رقم می خورد.

    طرح بحث:

    با وقوع این حادثه موضوعی که بلافاصله ذهن این حقیر را به خود مشغول کرد تعیین نوع قتل بود. آنچه با توجه به تحقیقات انجام شده مسلم بود اینکه:  اولاً: مرگ در اثر اقدام عموی دختر در وارد آوردن فشار به ناحیه حلق و حنجره برادرزاده خود محقق شده بود. ثانیاً: محرز و مسلم گردید که عموی دختر به دنبال ایجاد تشنج و قفل شدن فک و دهان دختر و به قصد بازکردن فک و دهان آن مرحوم اقدام به این کار کرده است. ثالثاً: اقدام عموی دختر در وارد کردن فشار به نواحی حلق و حنجره ارادی بوده است. رابعاً: عموی دختر نه تنها قصد قتل دختر را نداشته بلکه قصد وی از این اقدام نجات جان برادرزاده خود بوده است.

    نظر اول(دکتر عبدالعلی توجهی):

    در جلسه ای به خدمت استاد عزیزم دکتر توجهی رسیدم و موضوع را با ایشان در میان گذاشتم ایشان بر این باور بودند که موضوع مطروحه از نوع قتل شبه عمد است و از شمول بند ب ماده 206 قانون مجازات اسلامی خارج است چرا که به نظر ایشان دراینجا هر چند فعل انجام گرفته(فشار به عناصر حیاتی گردن) از سوی عموی مقتول(مرتکب)  فعلی نوعاً کشنده است اما علم مرتکب به نوعاً کشنده بودن، در این مورد احراز نمی گردد و با توجه به اینکه در بند ب ماده 206 ق.م.ا علم به کشنده بودن از ارکان تحقق است لذا در موضوع مطروحه به جهت فقدان علم مرتکب به کشنده بودن عمل ارتکابی قتل از شمول بند ذکر شده خارج است.

    نظر دوم:

    برخی از همکاران محترم قضایی و صاحبنظران بر این باورند در موضوع مطرح شده قتل از نوع عمد موضوع بند ب ماده 206 ق.م.ا. است به این دلیل که فعل واقع شده(فشار به عناصر حیاتی گردن) فعلی نوعاً کشنده بوده و  با اراده مرتکب واقع شده است و نیازی به قصد قتل هم نبوده زیرا در بند ب ماده 206 به صراحت از عدم قصد قتل سخن به میان  آمده است.

    نظر سوم(دیدگاه اینجانب):

    هر چند اینجانب نیز همچون استاد عزیزم دکتر توجهی بر این باورم قتل واقع شده از نوع قتل شبه عمد است اما بر این باورم علت اینکه نمی توان قتل واقع شده را از نوع عمد به اعتبار نوعاً کشنده بودن قلمداد نمود را باید در این نکته جستجو کرد که اولاً: رکن رکین قتل عمد در بندهای سه گانه ماده 206 ق.م.ا. قصد قتل  است و این قصد در بند های ب و ج تبعی بوده و نوع فعل مرتکب(کشنده بودن) کاشف از قصد مرتکب است و به نوعی قصد قتل مرتکب در این موارد مفروض تلقی می شود. ثانیاً: هر چند قصد قتل در بند ب ماده 206 را مفروض می دانیم اما با این حال معتقدیم این فرض تا زمانی است که عدم قصد مرتکب احراز و اثبات نگردد زیرا در صورت اثبات عدم قصد قتل از سوی مرتکب موضوع از شمول قتل عمد خارج است. نتیجه آنکه از نظر این حقیر رجوع به بندهای ب و ج ماده 206 ق.م.ا. در صورتی است که قصد یا عدم قصد مرتکب برای ما احراز نگردد زیرا در صورت احراز قصد قتل، نوع قتل یقیناً قتل عمد (موضوع بند الف ماده 206ق.م.ا.) بوده و در صورت احراز عدم قصد قتل، قتل مورد نظر شبه عمد می باشد. لذا در مواردی که قصد یا عدم قصد مرتکب برای ما احراز نشود نوع فعل و عمل مرتکب را به عنوان اماره و قرینه قصد یا عدم قصد مرتکب در نظر می گیریم اگر فعل نوعاً کشنده باشد کاشف از قصد قتل دانسته و قتل عمد تلقی می کنیم و اگر فعل نوعاً کشنده نباشد کاشف از عدم قصد قتل دانسته و از شمول قتل عمد خارج می دانیم.

    با پذیرش این دیدگاه در مواجه با عبارت "هر چند قصد کشتن شخص را نداشته باشد"  در بند ب ماده 206 ق.م.ا. باید گفت منظور قانونگذار این بوده که هر چند قصد کشتن شخص احراز نگردد.

    بنابراین با توجه به مطالب و دیدگاه مطرح شده در نظر سوم و با عنایت به احراز عدم قصد مرتکب (عموی دختر) در قضیه مطروحه موضوع علی رغم نوعاً کشنده بودن فعل مرتکب از شمول قتل عمد به طور کلی خارج است.                            

"والله العالم"    

+ نوشته شده توسط مصطفی عباسی در سه شنبه هفدهم اسفند 1389 و ساعت 0:35 |

    ماجرایی که در اینجا به اختصار نقل می کنم جریان قتل دختری بی گناه و معصوم است که توسط پدر خود و در اثر جهالت و حماقت پدر به قتل می رسد، ماجرا کاملاً واقعی بوده و چند روز پیش اتفاق افتاده است و در حال حاضر مشغول رسیدگی به آن هستم. ذکر این واقعه در اینجا صرفاً برای تذکر نکاتی است که در پایان در قالب چند پرسش بیان می شود:

جنایت و حماقت / مصطفی عباسی

 

    شرح واقعه قتل:

      یک ماه قبل پسری به همراه خانواده خود به خواستگاری دختری می روند، پس از توافقات لازم با خانواده دختر و یک هفته پس از انجام خواستگاری دختر و پسر به عقد یکدیگر درآمده و بلافاصله مراسم عروسی برگزار می شود ـ البته با توجه به تحقیقات انجام شده قبل از خواستگاری دختر و پسر هیچگونه ارتباط و آشنایی با یکدیگر نداشته و آشنایی دو خانواده از طریق آشنایان بوده است ـ  تا اینکه چند روز پیش دختر که از زمان عقد تا آن لحظه در منزل پدر خود سکونت داشته از ناحیه شکم احساس درد می کند به همین جهت به همراه خواهر خود به پزشک مراجعه می نماید، پزشک معالج پس از انجام سونوگرافی اعلام می کند وی حامله بوده و جنین نیز چهارماهه است. دختر از این جریان بسیار ناراحت و البته متعجب می شود. پس از مراجعت از مطب به منزل، پدر دختر جریان را جویا می شود خواهر دختر موضوع حاملگی و چهار ماهه بودن جنین را به پدر می گوید پدر هم در همان لحظه اسلحه مجوزدار خود را برداشته و به سوی دختر تیراندازی می کند، دختر در حین انتقال به بیمارستان فوت می کند، دستور انتقال جسد به پزشکی قانونی و انجام کالبدگشایی صادر می شود با وصول شرح معاینه جسد و نظریه پزشکی قانونی چیزی که باعث تعجب و صد البته ناراحتی بود اینکه در معاینه و کالبدگشایی جسد دختر، رحم، کوچک و خالی از جنین اعلام شده بود. با تحقیقات بعدی مشخص شد که پزشک در تشخیص حامله بودن دختر دچار اشتباه شده و دختر حامله نبوده است. 

     پدر در اعترافات و بازجویی ها انگیزه خود از ارتکاب قتل را حفظ آبرو و تصور ارتباط نامشروع دخترش با اجنبی قبل از ازدواج به دلیل نتیجه آزمایش اعلام می نماید.

    چند پرسش:

    ۱- اشتباه پزشک و متعاقب آن جهالت و حماقت پدر، دختر را اسیر مرگ می کند در حالی که هیچ فرصت دفاعی به دختر برای اثبات عفت و بی گناهی خود داده نشد. بر مبنای یک تشخیص غلط فتوای قتل صادر و اجرا می شود. براستی تاوان این خون به ناحق ریخته شده را چه کسی و چگونه باید بپردازد.

    ۲- آیا در جامعه ای که افرادی از جنس این پدر با باورها و تعصبات نادرست و با انگیزه ها  و دلایل واهی ریختن خون هم نوع خود را جایز می دانند، اعتقاد به حذف تبصره ۲ ماده ۲۹۵ ق.م.ا و مواردی از این دست  معقول و قابل دفاع نیست، آیا وجود این مواد در قانون به معنای "دادن تیغ به دست زنگی مست" نیست. 

    ۳- آیا ماجرای جنایت فوف الذکر به ما نمی آموزد که افراد در قضاوتهای خود مبنا را معلومات و یافته های یقینی قرار دهند و از پیش داوری ها و قضاوت ها بر پایه اطلاعات نادرست و مشکوک بپرهیزند تا چه رسد به آنکه خدای ناکرده آن اطلاعات را مبنای قتل قرار دهند؟ 

" والله العالم"  

+ نوشته شده توسط مصطفی عباسی در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389 و ساعت 20:52 |
 

ماجرای یک قتل ناموسی و باقی قضایا/مصطفی عباسی

     قبل از هر چیز از اینکه شاید این نوشتار خاطر عزیزی یا خواننده ای را مکدر و رنجیده خاطر سازد پوزش می خواهم. با و جود اینکه قریب سه سال است که در شعبه ویژه قتل انجام وظیفه می کنم و کمتر هفته ای را به یاد دارم که طی آن در صحنه قتل یا فوت مشکوکی حاضر نشده باشم، اما هرگز بنا به دلایلی – علی رغم اصرار دوستان و اطرافیان – راضی به نگارش خاطرات خود در این باره نشدم. ذکر ماجرای جنایی حاضر نه بیان یک خاطره یا واقعه که بیشتر بیان و گوشزد قسمتی از دردها و آلام جامعه ماست که کم و بیش در جای جای این مرز و بوم با آنها دست به گریبانیم. لذا چون در مقام بیان نحوه کشف قتل و شناسایی مجرمین نیستم و مراد دیگری دارم لذا از ذکر جزئیات غیرضرور خودداری می کنم:

     کشف جسد و صحنه قتل:

     ماجرا از اینجا آغاز شد که چند روز پیش به محض مراجعت از اداره به منزل تلفن همراهم زنگ خورد، تماس گیرنده رئیس یکی از واحدهای پلیس اطلاعات و امنیت نیروی انتظامی بود، خبر از کشف جسد زنی در منزلی واقع در یکی از شهرکهای شهر – که مدعی بود به طرز مشکوکی فوت نموده – را داد. دستور حفظ صحنه را تا حضور خود در محل، به صورت تلفنی صادر کردم، با مامورین به محل حادثه رفتم با حضور در محل ملاحظه شد که مامورین اطلاعات و امنیت به خوبی محل را حفظ کرده اند. محل حادثه ساختمان ویلایی با متراژ تقریبی 50 مترمربع واقع در یکی از شهرکهای فقیرنشین شهر بود. در قسمت هال منزل و در کف اتاق جسد زنی حدوداً 30 ساله که به پشت افتاده بود دیده شد که بدنش کاملاً سرد نشده بود و جمود نعشی تا آن لحظه شکل نگرفته بود مشخص بود که از زمان فوت زمان زیادی سپری نشده است، زبان متوفی از دهانش خارج شده و چشمانش باز بود و ملبس به لباس بیرون از منزل بود روسری شالی دور گردن متوفی پیچیده و گره زده شده بود در کنار جسد دفتری دیده شد که در صفحه باز شده آن چند سطر با این مضامین که با اختیار و سلامت روحی و روانی اقدام به خودکشی نمودم و کسی از این بابت مقصر نیست نگاشته شده بود که در پایان نوشته امضاء و اثر انگشتی در کنار نام متوفی قرار گرفته بود.  در کنار جسد مهر و جانمازی به صورت آماده و باز شده قرار داشت، کیف متوفی در کنار جسد و در هال بود که محتوی یک جلد قران کوچک، یک تکه پارچه سبز و خودکار بود. روسری را از دور گردن متوفی باز کردیم آثار متعدد جراحت در اطراف گردن بخصوص زیر گردن کاملاً مشخص و نمایان بود. مقدار غذای آماده شده توسط اهالی منزل برای ظهر، تعداد ظروف استکان چای، زیر سیگاری و فیلترهای سیگار و ... همگی حکایت از حضور افراد متعددی در لحظات منتهی به حادثه در منزل داشت.

     با تحقیق از حاضرین در محل مشخص گردید که منزل محل حادثه متعلق به خواهر متوفی است و محل سکونت فعلی متوفی در تهران قرار دارد و متوفی متاهل بوده، پسری 11 ساله داشته و شوهرش کارگر است و به مواد مخدر اعتیاد دارد. خواهر متوفی(صاحب منزل) مدعی عدم حضور در منزل در زمان حادثه بود و سایر بستگان نیز یا مدعی خودکشی بودند یا اظهار بی اطلاعی می کردند. اما نحوه استقرار جسد، جراحات ناحیه گردن، وضعیت محل حادثه و.. همگی گویای آن بود که جنایتی رخ داده است و صحنه سازی های قاتل یا قاتلین نتوانست ما را در پذیرش فرضیه خودکشی قانع کند.

     نیم ساعت بعد از بررسی صحنه، مامورین اطلاعات و امنیت فیلم مستهجن کوتاهی  را برایم پخش کردند و اعلام نمودند که این فیلم مدت یک ماه است که به صورت گسترده در سطح شهر از طریق تلفن همراه پخش شده است. در فیلم موردنظر از دو زن که یکی از آنها متوفی(مقتول) بوده به صورت کاملاً لخت و عریان  با دوربین تلفن همراه توسط افرادی که هویت آنها در فیلم مشخص نیست فیلمبرداری شده است. با دیدن فیلم و با توجه به واقعیات صحنه جنایت  بلافاصله فرضیه ناموسی بودن قتل در ذهنم قوت گرفت و سریعاً دستور دستگیری شوهر،برادران، خواهر و شوهر خواهر متوفی(مقتول) را دادم، پس از دستگیری ایشان البته بجز شوهر خواهر متوفی که متواری گردید و انجام بازجویی های مجزا و فشرده عاقبت به لطف خدا با اقرار متهمان بازداشتی ماجرا و حقیقت قتل مشخص شد.

     چگونگی ارتکاب قتل و انگیزه مرتکبان:

     با تحقیقات انجام شده و اقاریر متهمان مشخص گردید: متوفی ـ که زنی 30 ساله بوده و دارای پسری 11 ساله و شوهری کارگر و معتاد به مواد مخدر بوده است ـ حدود 2 سال قبل از قتل از طریق دوست خود(زن دوم در فیلم مستهجن) با مردی غریبه آشنا می شود و مدتی با او ارتباط دارد تا اینکه یک روز به اتفاق دوست خود(زن دوم در فیلم) و دو مردی که بصورت نامشروع با انها ارتباط دارند تصمیم می گیرند برای تفریح به بیرون شهر بروند به همین خاطر با خودرو به دامنه کوههای اطراف شهر رفته و محل خلوتی را انتخاب می کنند و چادر مسافرتی را مستقر می نمایند در این حین 4 نفر جوان که در آن اطراف بوده و متوجه حضور ...                                                 بقیه در ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط مصطفی عباسی در جمعه پانزدهم بهمن 1389 و ساعت 3:23 |
 

     در محضر استاد :

      چندي پيش به صورت اتفاقي  خدمت جناب آقاي گرجي از قضات با سابقه دادگستري در دادگاه تجديدنظر رسيدم. در مدت كوتاهي كه در محضر ايشان بودم نكات بسار ارزنده و مهمي را به اينجانب در ارستاي موفقيت هر چه بيشتر در مسووليت قضاييم گوشزد نمودند كه آن نكات تنها از زبان قاضي اي مي توانست جاري شود كه سالهاي طولاني در مسند قضا به قضاوت پرداخته باشد. خلاصه ديدار پرباري بود از شرايط بند ب ماده 206 قانون مجازات اسلامي و تفاوت مجازات قتل در قبل و بعد از انقلاب گفتيم و استقلال قاضي در قضاوت، بعد از آن با خود گفتم چه شايسته بود جلساتي منظم در دادگستري هاي كل تشكيل مي شد و در اين جلسات از تجارب ارزنده قضات باسابقه و بازنشسته بهره مند مي شديم .....   

+ نوشته شده توسط مصطفی عباسی در شنبه دهم مهر 1389 و ساعت 0:18 |